X
تبلیغات
داستان.جوک.طنز - خوردن ممه و عوارض جانبی

داستان.جوک.طنز

امیدوارم لحظات خوشی را سپری کنید

خوردن ممه و عوارض جانبی

چند شب پيش توی اتوبوس نشسته بودم. ماشين خلوت بود و به جز من و آقايی که دو، سه رديف پشت سرم بود، چهار تا مرد هم روی رديفهای آخر کنار هم نشسته بودند، مشغول خوش و بش و بگو و بخند. هوا تاريک شده بود نمیتونستم روزنامه ای رو که دستم گرفته بودم بخونم. حوصله ام سر رفته بود و مونده بودم چکار کنم؟ توی همين فکرا بودم که صحبتهای چند نفری که انتهای اتوبوس نشسته بودند توجه ام رو جلب کرد. يارو داشت يه چيزی رو با لهجه غليظ ترکی واسه اون سه تای ديگه تعريف ميکرد.

 


چند شب پيش يکی از رفيقام نزديکی غروب داشت از مسافرکشی بر ميگشت خونه، طرفای جاده مخصوص چشمش ميفته به زن و مرد جوونی که کنار جاده منتظر ماشین ايستادن. نگه ميداره و سوارشون ميکنه. هنوز خيلی نرفته بودن که مرده به راننده ميگه: ببينم واسه امشب خانوم ميخوای؟ راننده گفت کيه؟ مرده اشاره ای به زنی که توی ماشين بود ميکنه و ميگه اينه، شبی بيست هزار تومن. خلاصه چک و چونه ميزنن تا اينکه آخرش به ده هزار راضی ميشن. مرده وسط راه پياده ميشه و راننده هم زنه رو ميبره خونش. خلاصه چه درد سرتون بدم؟ دختر رو ميبره تو رخت و خواب و شروع ميکنه به عشق و حال، داشته سينه های دختره رو ميخورده که ميبينه سرش داره گيج ميره و ديگه چيزی نميفهمه. وقتی به هوش مياد ميبينه افتاده روی تخت و تمام خونه و زندگی و ماشينش رو بردن. ميفهمه که دختره يه چيزی به خودش ماليده بوده که بيهوش شده.

 


پا ميشه ميره کلانتری که شکايت کنه، اما روش نميشده به يارو بگه که چه غلطی کرده. به افسره ميگه مرده ميخواسته جايی بره، گفته من زنشو ببرم دو سه ساعتی پيشم باشه تا بياد دنبالش. اونم تو چاييم يه زهر ماری ريخته که از حال رفتم. اینو که میگه افسر نيشش تا بناگوش باز ميشه، ميگيره لپ ياره رو ميکشه ميگه: راست بگو بينم پدر سوخته تو هم ممه خوردی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 14:48  توسط میلاد  |